پارمینپارمین، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

پارمین تکه ای از بلور

اولین عروسی

1392/4/17 3:08
نویسنده : مامان نازنین
311 بازدید
اشتراک گذاری

ملوس مامان

روز جمعه 17 خرداد به اولین عروسی دعوت شدی(عروسی پسردایی بابا جون)

از صبح خاله ندا و نگین اومدن خونمون و ظهر حمومت کردم و ناهارتو دادم و خوابوندمت و رفتم آرایشگاه .تو آرایشگاه چشمام از بیخوابی قرمز بود آخه شب قبل هم تا ساعت 4 صبح بیدار بودم و برات دامن توتو درست کردم که بریم آتلیه عکس بندازیم . از آرایشگاه که اومدیم دیدم بیداری یعنی فقط 1 ساعت خوابیده بودی .

بعد خودمم تند تند ناهارمو خوردم و لباس تنت کردم و موهاتو بستم با هزاااااااار مکافات .آخه اصلا دوس نداری با موهات ور برم.  وسیله هاتو که از شب قبل حاضر کرده بودم برداشتم و رفتیم با بابا رضا سمت آتلیه. نگین هم خوجل کرده بوده با ما اومد تا اونم عکس بگیره .

توی ماشین تا خود آتلیه چنگ مینداختی وسط موهای منو پایین موهامو که لول بود رو هی میکشیدی و میخوردی.خلاصه تا خود آتلیه بیچارم کردی و ی لحظه هم نخوابیدی .

وی آتلیه هم دیگه هیچی ......

اونقدر گریه کردی وبه من چسبیده بودی که آخر بالا آوردی و حالت بد شد .

عکاسه هم شروع کرد از نگین عکس گرفتن تا تو کمی آروم بگیری بهت شیر دادم .آب دادم بابات کلی توی آتلیه راهت برد و نگین رو داشتن ازش عکس میگرفتن نشونت داد تا بالاخره آروم شدی و با عکاسه ی کوچولو دوست شدی و چند تا عکس اخمالو ازت انداخت . ولی دامن توتو رو اصلا نذاشتی پات کنم و تا دست بهت میزدیم گریرو شروع میکردی.

بعدشم خواستم بادیت رو از تنت در بیارم که پیرهن تنت کنم اصلا دیگه نذاشتی و لخت ازت عکس انداختیم .

بعدش به محض اینکه اومدیم تو ماشین تا خود باغ خوابیدی وقتی هم که رسیدیم من 1 ساعت تو ماشین نشستم تا حسابی خوابت رو کردی و سرحال بیدار شدی و رفتیم پیش بقیه . از در که رفتیم تو من خشکم زد و گفتم الانه که از صدای بلــــــند وحشت کنی و دوباره گریهههههههه . ولی شکر خدا در کمال ناباوری تو بقلم شروع کردی به نانای کردن و تا آخر شب خیلی دختر خوبی بودی فقط در حال جیغ زدن و نانای بودی .ولی خودم هیچی از عروسی نفهمیدم چون همش مشغول دخمل نازم بودم.

 

این هم فرشته من تو عروسی

 

          


 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

مامان مریم
17 تیر 92 11:50
الهی عزیزم کاملا درکت میکنم چی کشیدی...ماهم تا همین چند وقت پیش که رفتیم آتلیه همه ی عکساش اخمالو بود همکاری هم در حدتیم ملی!! ولی این سری بد نبود...کوچولوان دیگه بادیدن محیط جدید غریبی میکنن...برا یادگاریش خوبه...عروسی هم مبارک..


مرسی عزیزم امیدوارم هر جه زودتر خوب بشه این اخلاقاش ووروجکم

الناز مامان ارمیتا
17 تیر 92 17:32
پارمین چرا همه جا همش گریههههههههه کردی خاله
افسانه مامان پارمین
18 تیر 92 18:42
ای وای من . طفلی مامانی که تا صبح بیدار بود و دامن دوخت . چقدر آدم برنامه ریزی میکنه ولی این کوچولوها همه رو بهم مبریزند کاریش هم نمیشه کرد . فقط باید صبوری کرد . ایشالله که عکس هاش خوب میشه . یادت نره عکس ها رو تو وبلاگ بذاری .
رها
19 تیر 92 2:20
خوب کردی خاله جون هروقت دوست داشتی گریه کن موهای مامانتم بخور
مامان دنیز
22 تیر 92 9:19
ای دخمل وروجک نزاشتی چند تا عکس خنده رو ازت بگیرن همش اخم و گریه.. از دست شما بچه ها افرین عوضش تو علوسی دخمل خوبی بودی نانای کردی همش
عمه
18 شهریور 92 17:51
دخمل ما که خوش اخلاق بوده --وای وای وای - جای ما هم عروسی خالی بود - ان شاء الله عروسی خودت خوشگل خانم - بوسسسسس