اولین عروسی
ملوس مامان![]()
روز جمعه 17 خرداد به اولین عروسی دعوت شدی(عروسی پسردایی بابا جون)![]()
![]()
از صبح خاله ندا و نگین اومدن خونمون و ظهر حمومت کردم و ناهارتو دادم و خوابوندمت و رفتم آرایشگاه
.تو آرایشگاه چشمام از بیخوابی قرمز بود آخه شب قبل هم تا ساعت 4 صبح بیدار بودم و برات دامن توتو درست کردم که بریم آتلیه عکس بندازیم
. از آرایشگاه که اومدیم دیدم بیداری یعنی فقط 1 ساعت خوابیده بودی
.
بعد خودمم تند تند ناهارمو خوردم و لباس تنت کردم و موهاتو بستم با هزاااااااار مکافات .آخه اصلا دوس نداری با موهات ور برم. وسیله هاتو که از شب قبل حاضر کرده بودم برداشتم و رفتیم با بابا رضا سمت آتلیه. نگین هم خوجل کرده بوده با ما اومد تا اونم عکس بگیره .
توی ماشین تا خود آتلیه چنگ مینداختی وسط موهای منو پایین موهامو که لول بود رو هی میکشیدی و میخوردی.خلاصه تا خود آتلیه بیچارم کردی
و ی لحظه هم نخوابیدی .
وی آتلیه هم دیگه هیچی ......
اونقدر گریه کردی
وبه من چسبیده بودی که آخر بالا آوردی و حالت بد شد .
عکاسه هم شروع کرد از نگین عکس گرفتن تا تو کمی آروم بگیری بهت شیر دادم .آب دادم بابات کلی توی آتلیه راهت برد و نگین رو داشتن ازش عکس میگرفتن نشونت داد تا بالاخره آروم شدی و با عکاسه ی کوچولو دوست شدی و چند تا عکس اخمالو ازت انداخت . ولی دامن توتو رو اصلا نذاشتی پات کنم و تا دست بهت میزدیم گریرو شروع میکردی
.
بعدشم خواستم بادیت رو از تنت در بیارم که پیرهن تنت کنم اصلا دیگه نذاشتی و لخت ازت عکس انداختیم .
بعدش به محض اینکه اومدیم تو ماشین تا خود باغ خوابیدی وقتی هم که رسیدیم من 1 ساعت تو ماشین نشستم تا حسابی خوابت رو کردی و سرحال بیدار شدی و رفتیم پیش بقیه . از در که رفتیم تو من خشکم زد و گفتم الانه که از صدای بلــــــند وحشت کنی و دوباره گریهههههههه . ولی شکر خدا در کمال ناباوری تو بقلم شروع کردی به نانای کردن و تا آخر شب خیلی دختر خوبی بودی فقط در حال جیغ زدن و نانای بودی
.ولی خودم هیچی از عروسی نفهمیدم چون همش مشغول دخمل نازم بودم
.
این هم فرشته من تو عروسی

![]()


اولین عروسی
